نیکی فیروزکوهی Niki Firoozkoohi

Writer

Official Facebook of Niki Firoozkoohi

0:59
چرا هیچ کس نمی‌خواهد بفهمد که من خوشبختم که من در خلوتِ خاموشِ خود با هیچ کس‌ها در کنارم ، خوشبختم که در تزویر دنیایِ هیچ وقت با من رفیق با غریبه رفیق تر ، با آشنا غریبه ترم که من در رغبتِ بی‌ انتهایم به تنهایی‌ و در پافشاری غم انگیزم به نبودن آدم‌ها ، خوشبختم که خوشبختم در تکثیرِ لحظه به لحظه کسی‌ در آینه که کابوسش را تقسیم نمیکند کسی‌ که رنجش را تقسیم نمیکند کسی‌ که غمش را ، مثل بچه‌اش به سینه می‌‌فشارد و گریه‌اش را با کسی‌ تقسیم نمیکند چرا کسی‌ نمی‌‌فهمد که من خوشبختم که آنچه دیگران گریز می‌‌نامندش برای من ستیز است و آنچه شبانه روزِ آنها را لبریزِ شرم می‌کند تن‌ِ همیشه خسته ی لحظه‌هایِ مرا عریان می‌‌کند که من همینگونه خوشبختم با چشمانی خوابناک با هیبتی‌ تب دار با موهایِ سیاهِ سیاه که شب را ملامت می‌کند و شانه را ملامت می‌کند که جز چشم‌هایِ همیشه مستِ مردی شراب خوار نگاهِ ناپاکِ یک دنیا را به جرمِ صداقتش ملامت می‌کند کسی‌ باید بفهمد که من در شب‌های تاریک و سرد و طولانی خوشبختم که من در نهایت ظلمات با تمامِ چیز‌هایی‌ که ندارم با تمامِ چیز‌هایی‌ که هرگز نخواهم داشت خوشبختم نیکی‌ فیروزکوهی 📙📙#سفارش_کتاب #هدیه #پیام_دایرکت #نيكى_فيروزكوهی #nikifiroozkoohi
3 days ago
0:58
همسایه ما چند سال پیش یک نهال نحیف بید، درست کنج دیوار ما کاشت، قرار هم نبود به این سرعت بزرگ شود، قرار هم نبود آنقدر شاخ و برگ کند که جلو نور آشپزخانه ما را بگیرد. اما با سرعتی باور نکردنی بزرگ شد، شاخ و برگ فراوان هم داد، جلوی نور آشپزخانه ما را هم می گیرد. ما هم تا به امروز اعتراضی نکرده ایم، نه به خاطر ابهت خاص و زیبایی بی بدیل درخت بید و نه به خاطرحس نوستالژی غریبی که از دیدن انبوه شاخه های ریخته آن، این طرف دیوار به ما دست می دهد، بلکه به خاطر آشیانه پرستویی که درست وسط تنومند ترین شاخه درخت پنهان شده است و هر سال، چندین مرتبه، پر و خالی می شود. حالا امروز یک سنجاب کنجکاو ، میخ آشیانه خالی از سکنه شده بود. آنقدر رفت و آمد و به آشیانه ور رفت، که راس ساعت یازده، آه از نهاد من و درخت و خود سنجاب بلند شد. آشیانه چند ساله پرستوی ما خراب شد و تکه هایش، مثل حرکت آهسته فیلم متریکس، آرام آرام فرو ریخت. یاد دوستی چندین و چند ساله خودمان افتادم رفیق روزهای سخت و شبهای طولانی! فکر می کردیم در این غربت جانفرسا، روی شاخه تنومند رفاقت، برای تنهایی هامان آشیانه ای امن درست کرده ایم. فکر می کردیم دور از خانواده، خودمان پدر و مادر و کس و کار خودمان می شویم. فکر می کردیم سنگ هم از آسمان ببارد، که گاهی آنقدر دلتنگ بودیم که انگار حقیقتا می بارید، باز آب از آب تکان نمی خورد، آنقدر که دلهایمان قرص هم بود. نفهمیدیم چطور ناگهان یک حرفمان هزار حرف شد. نفهمیدیم کی و کجا دلهای هر یک از ما شکست.نمی دانستیم زمزمه ها ظرافتی مرموز دارند. ما نه به گذشت می اندیشیدیم و نه جسارت روبرو شدنی عادلانه با حقیقت را داشتیم. چه می دانستیم بی شهامتی مرکز دایره ایست که حول حماقت و حقارت می چرخد؟ مثل شال گردنی که پسرم کلاس چهارم می بافت، که یک دانه اش در رفت و همان یک دانه رج به رج پایین رفت تا شال گردن به دو نیمه غیر مساوی تقسیم شد، دور شدن ما هم از یک دانه، از یک حرف، از یک شب کذایی شروع شد و رفت رفت رفت تا ته بی تفاوتی، تا ته سکوت های بی دلیل، تا ته نخواستن، ندیدن، تا ته نبودن. راس ساعت یازده امروز فهمیدم، اگر مراقب سنجاب های بازیگوش زندگی نباشم، تمام درخت های بید روزگارم، بی آشیانه خواهند شد. آنوقت کدام پرستو، با چه امیدی روی دیوار خانه دل من خواهد نشست؟ نیکی فیروزکوهی 📚ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح تجربه شما در نگه داشتن دوستی هاتون چطور بوده؟ موافقید که رودررو حرف نزدن مخربه؟ دوستاتون رو دعوت به‌ خوندن این پست کنید لطفا. 🎬 @arameshe_tabie
4 days ago
4:59
شما خیلی راحت می توانید من را با یک دیوانه تمام عیار اشتباه بگیرید. چرا که گرچه عصیان آنچنان با دم و بازدم من عجین شده که اگر لحظه ای آرام بمانم جای نگرانی دارد، با اینحال حس می کنم قایقِ ریشه هایم جایی در آب انبارهای قدیمی زادگاه پدرم یا در پستوی خانه مادربزرگ، جایی که بوی لحاف های پنبه و نفتالین و پارچه های ابریشمی و بادیه های مس، آدم را مست می کند، به گِل نشسته است. از من بوی آدمی تراوش می شود که دارد از دست می رود. آدمی که می داند آرام و تدریجی، خودش را از دست می دهد. شما خیلی راحت می توانید به من نزدیک شوید. احتمالا مثل خیلی ها در اولین دیدار هایتان مشتاق کشف آدمِ پشت افکارِ عجیب و غریب من می شوید. بارها و بارها با خودتان فکر می کنید در قلب چنین آدمی چه می گذرد. بارها و بارها از من می پرسید در قلب آدمی مثل تو چه می گذرد. اما خیلی زود، پیش از آنکه حتی خودتان بفهمید ، دیگر برایتان جالب نیستم. سرد می شوید. آرام آٰرام پا پس می کشید. جوری رفتار می کنید انگار همان آدم همیشه اید، انگار همان آدم همیشه ام. تنها من می دانم که کجا و چگونه پیش چشمهای کنجکاو شما جان سپرده ام. مرگ من روزی اتفاق می افتد که پی می برید در مغز من عنکبوتی ماده تار تنیده و با چشمهای وق زده از پشت مردمک های همرنگ مردمکهای چشم مادرم، دنیا را یا سیاه می بیند،یا سفید. جانور مستبدی که اساسا درکی از میانه روی یا حد متوسط ندارد. خودش برای شما یا هست یا نیست، شما برایش یا هستید یا نیستید. و زمانی که پی می برید در سینه ام زنی صادق ترین هدایت ها را در آغوش گرفته و در سوگ کورترین بوف ها می گرید و پی می برید که من آدمِ ماندن و خو گرفتن نیستم، که در آرزوی وارستگی، هر چه رنگ و بویی از دلبستگی دارد را قربانی کرده ام، آدمی که در گریز از هر گونه تعلقی، خود را متعلق به دنیای بی وزنی و سکوت مطلق و آرامشی در جریان می داند. یا روزی که پی می برید من اساسا به چیزی بنام عشق، آنگونه که امروزه رایج است، اعتقاد ندارم. که من جز همخوابگی، هر حس دیگری که غریزه در آن نقشی هر چند کوچک داشته باشد را قبول ندارم.... همان روز است که حضور آدمی مثل من در مردمک های چشم شما به خصوص اگر همرنگ مردمکهای چشم مادرتان باشد، رنگ می بازد. همه اینها را گفتم که بدانید من مادرزاد چنین پریشان حال و دوگانه با شما و بیگانه با خودم نبوده ام. بازی آدمهای روزگارم چنین شکل غریبی را از من ترسیم کرده است. همه اینها را گفتم تا بدانید باید به دو چیز با احتیاط نزدیک شوید، دنياي دیوانگان و دلهای آدمها .... نیکی فيروزكوهی گوینده پدرام ثانی
6 days ago
1:00
یک چیزی مثل برف، دارد می‌‌بارد. یک برفِ بی‌ معنی‌. از آن برف‌های دانه دانه که هر چند ثانیه یکی‌ این طرف و یکی‌ آن طرف، آرام و رقصان به زمین می‌‌نشیند. انگار یکی‌ آن بالا دارد آسمان همیشه آبی اینجا را آرام آرام و از سر تفنن تکه تکه می‌‌کند. اما از روی تجربه بیست و چهار پنج ساله زندگی‌ در سرزمین‌های سرد و یخی، می‌‌دانم که این برف خواهد نشست. که این برف برخلافِ ظاهر زیبا و فریبنده‌اش من را درگیر خواهد کرد. تمام روز باید کانال‌های مختلفِ هوایی را چک کنم که دقیقا بدانم تا کی می‌‌خواهد ببارد. تمام روز باید نقشه ضبط و ربطِ برف‌های حیاطِ خانه را بکشم. مثل روز برایم روشن است به خانه که برسم باید چکمه‌های لاستیکی بلندم را بپوشم، شال و کلاه کنم و بروم سراغِ برفی که تا بالای مچِ پایم به زمین نشسته است. بی‌ تفاوتی‌ هم همینطور است دوستِ من! از جنگ روانی‌ آغاز می‌‌شود که ما آدم ها، که عزیزترین‌هایمان برایمان راه می‌‌اندازند. زخم‌ها آرام آرام بر دل ما می‌‌نشینند. در سکوت آرام آرام خودمان را کنار می‌‌کشیم. آرام آرام دیگر نه نگرانِ احساسِ دیگری می‌‌شویم نه ترسی‌ از درد‌ها و بغض‌های شبانه ی خود داریم. یکروز هم چکمه‌های لاستیکی می‌‌پوشیم، کفش و کلاه می‌کنیم، می‌‌رویم سراغِ قلع و قمع کسانی‌ که در طولِ زندگی‌، خواسته یا ناخواسته ذهن و روح و روان و احساس ِ ما را درگیر کرده اند. زندگی‌ دلبستگی‌های قشنگِ زیادی دارد، اما ضبط و ربط‌ش به دست خودمان است. نیکی‌ فیروزکوهی 📚📚ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح 💔💔تا به حال مجبور به قلع و قمع احساسات و روابطتون شدید؟
8 days ago
1:01
برای خودمان، خودم وتو می نویسم. برای تو که خواسته یا ناخواسته از من و ما فاصله گرفته ای. برای خودم که انگار روزگار درازیست از این رابطه جا مانده ام. برای روزهایی که فکر می کردم تو را و حرفهایت را همانگونه که هستید، می فهمم. برای روزهایی که توقعت با تصورت از انسانی که حتی زیر پوستی ترین درد دلهایت را به کمال درک کند، یکی بود. ما در هجوم بی رحمانه سو تفاهم ها، بی دفاع تر از آنی بودیم که فکر می کردیم. باورمان این بود که مهر و صداقت ریشه های دوستی را چنان محکم کرده است که هیچ طوفانی قدرت لرزاندن شاخه های تنیده شده بر پیکر این رابطه را ندارد. ما در اشتباه بودیم خوبِ من! گرچه تجربه های مشترک و نگاه زیبایی که به شعر و نقاشی و سفرهای دور دست داشتیم و مصاحبت های بی نظیرما را بهم نزدیک می کرد ولی ما تفاوت هایمان را ناچیز شمرده بودیم یا شاید ندیده بودیم یا شاید اصلا نخواستیم ببینیم، بس که همه لحظه ها قشنگ بودند و آسمانی ... بس که همه چیز خوب بود از آن سالها تا همین امروز، بارها دستم را چنان بی ریا بسویت دراز کرده ام که باور کنی قهر، دلیل فاصله هاست و نه مرگِ رابطه ها. دوست داشتم بفهمی که کینه تنها دست مایه ی بغض های نشکسته و حرفهای نزده. است وغرور، حقیرترین واکنش درتعاملات میان وارستگی ودلبستگی ست . ما هیچ بخششی به یکدیگر بدهکار نیستیم زیرا ما بیش از همه از خودمان و از تصویرهایی که ساخته بودیم، رنجیده ایم. تصویرهایی که شبیه ما بود ولی ما نبودیم. مرزهای ما کجا بود خوبِ من؟ مرزهایمان کجا بود؟ نیکی فیروزکوهی @nikifiroozkoohi
10 days ago
1:00
هر باربه تو فكر مى كنم درياهاي جهان را آرام مى بينم، رودخانه ها را خروشان، عطر درخت هاي پرتقال و نارنج را جارى، خورشيد را زردِ زرد و سرزمين هاى وطنم را سبزِ سبز. به تو فكر مى كنم و چشمهاي درشت ِ دنيا به من مى خندند. دست هاي مهربانى كه قادرند قلب ّ انسان را نوازش كنند مرا به صبر در آغوش مى گيرند. و حرفهايي از جنس لطافت گوشهايم را مى نوازند. بتو فكر مى كنم و تمام وجودم قلبي مى شود كه براي ديدارى دوباره مى تپد! شايد بهترين كار اين است كه چمدان كوچكمان را برداريم، شال و كلاه كنيم ، اولين قطار ِ بسوي خانه را بگيريم ، در اولين صندلي كنار پنجره فرو رويم و تا رسيدن و تا لحظه ى با شكوه آغوش هاي راستين جز به رؤياي خوشِ با هم بودنى دوباره پلك نزنيم . ما هرگز از فاصله ها وحشتى نداشتيم.جاده ها به ما آموختند كه عشق پيروزى آفرين است و نجات دهنده ... محبوبِ صبورِ من! به دنياي قلبم ، براي هزارمين بارخوش آمدي ! همين روزها كنار درياي آرامِ شمال، زير درخت هاي نارنج وطنم، بار ديگر صبحانه را با هم مى خوريم... نيكى فيروزكوهي چه منظره اى جلوى چشمانتون جون مى گيره وقتى به عزيزترين ها فكر مى كنيد؟ #نيكى_فيروزكوهى #نيكى_فيروزكوهی #nikifiroozkoohi nikifiroozkoohi
2 months ago
0:15
... آدم‌ها با قدرتِ حیرت انگیزی واردِ زندگی ما می‌‌شوند و با سرعت غیر قابل باوری جای بزرگی در قلب و زندگی ما برای خود باز می‌‌کنند. آدم‌ها بی هیچ حرف یا نگاهی قادرند لحظه‌هایمان را لبریز از بودنِ خودشان بکنند. حتا وقتی نیستند، باز طوری در هوایشان نفس میکشیم، انگار تمامی مولکول‌های اکسیژن از حضورِ مبارکِ آنها ساخته شده. انگار از سرزمین یا کره دیگری بر چهار دیوارِ ساده ی خانه ی ما نازل شده اند، تا هر چیزی رنگ و بوی دیگری بگیرد. تا حسِ بی بدیل تعلق به دنیایی والاتر و دست نیافتنی تر از آنچه هستیم در گوشت و پوست و استخوان مان جاری شود. انگارفرقی نمیکند کجا باشی و کجا باشند، همیشه سایه ای، خاطره ای، عطری، کلامی، همیشه چیزی هست که خاطرنشان کند، سهمِ بزرگی از قلبت و دلیل نشاط آور بالا و پایین آمدن قفسه سینه ‌ات، کسی ‌ست که با قدرتِ حیرتِ انگیزی واردِ زندگی تو شده و با سرعتِ غیر قابل باوری جای بزرگی در زندگی ‌ات برای خود باز کرده. غم‌انگیز‌ترین قسمتِ قضیه این است که آدم‌ها با همان قدرتِ حیرتِ انگیز و با همان سرعتِ غیر قابل باور فراموشت می‌‌کنند. ناگهان می‌‌روند و تو را در یک پروسه غیر قابل هضم و دردناک و با هزاران سوال بی جواب جا میگذارند. تو را در مسیری قرار میدهند که از زخم‌های خودت آنچنان نگهداری میکنی‌، انگار تمام اینها تنها خوابی ‌ست که به زودی تمام می‌‌شوند. تو را مواجه با برزخی می‌‌کنند که بیمارگونه حتا کابوس‌هایت را دوست داری چرا که در کابوس‌ها ، آنها همچنان هستند، همچنان مهربانند و همچنان آغوش‌‌های بازی دارند که برایت خاطره سازی میکنند. در جهنمی که با دست‌های خودت برای خودت ساخته ای، اول خودت را محکوم میکنی‌، بعد اطرافیانت را ، بعد روزگار بیرحم را،... و یک روزِ خوب، همانطور که عکس‌ها را ورق می‌زنی‌، آدم آشنایی را در کنارِ خودت میبینی که خاطره ی کمرنگی را برایت زنده می‌کند، سعی میکنی جای او را در زندگی و قلبِ خودت پیدا کنی‌، و ناباورانه به این درک میرسی که او تنها یک هیچکس است. شاید هرگز کسی نبوده. او تنها یک اشتباه محض بوده در یک بعد زمانی‌. .... مبارک باد آن روز خوش یمن بر شما. زیرا آن روز به شناختِ زیباتری از خود رسیده اید و احتمالا می‌دانید لیاقتِ قلبِ بزرگوارِ شما بیش از عبورِ رهگذر‌هایی است که قدر و ارزشِ وجودِ نازنینِ شما را نمی‌دانند. . . نیکی فیروزکوهی 💗تجربه شما در اين مورد چى بوده 📚مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح 🎬 @amir.ali_gh . براي تهيه آثار من لطفا به دايركت پيام بديد
2 months ago
1:00
آدم‌هایی‌ که ما را ترک می کنند سه‌ دسته اند یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند، چه آنهایی که نمی توانند گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواند ، نتوانند برگردند. خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند . چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ... خیلی‌ دیر میفهمم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمم ... چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟ روزی که آدم‌های بزرگتری ، با ارزش‌های والاتری وارد زندگی‌ ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر می‌دانیم نیکی‌ فیروزکوهی شما با كداميك از اين دسته آدمها تجربه داشته ايد؟ 📚در خانه ی ما عشق کجا ضیافت داشت 🎬 @amir.ali_gh نیکی فیروزکوهى#نيكى_فيروزكوهى #نيكى_فيروزكوهی #nikifiroozkoohi
2 months ago
0:34
آن گوشواره های یاقوتی رنگ که سالها پیش هدیه داده بودی را گم کرده ام. همان گوشواره هایی که یک روز پاییزی، ساعتهای طولانی از این جیب به آن جیب کُت یشمی ات سفر کردند تا عاقبت موقع خداحافظی با بوسه ای خجولانه در دستهای سرد من جا بگیرند. همان گوشواره هایی که با پیراهن های ارغوانی و سیاه می آویختم تا روزگارِ خوشِ گذشته را برای خودم زنده و زنده تر کنم. و یا عکسهایی که می گرفتم و در همه ی آنها طوری می نشستم تا اگر روزی عکس را در جایی دیدی و اگر هنوز آنقدر برایت آشنا بودم که بشناسی ام، گوشواره ها را ببینی و بفهمی بعدِ اینهمه سال چقدر برایم عزیزند، که چقدر هنوز برایم عزیزی.... حالا همان گوشواره ها را گم کرده ام آیا حقیقت دارد که همانطور که روزی ما در خاطره هایمان حل شده ایم، روزی هم می رسد که خاطره هایمان، گذشته ، حتی گذشته های خوبِ خوب در روزمرگی ها و آشفتگی های ما محو می شوند؟ یک روزگوشواره ها را گم می کنیم، یک روز نامه ها و عکس ها را ، یک روز خاطره ی یک روز پاییزی و دستهای سرد و بوسه ای برای خداحافظی؟ آیا خواسته یا ناخواسته ازخودمان، از ریشه ها مان و از هر آنچه روزی بازتابی مبهم ولی شورآفرین و راستین ازرابطه هایمان بوده است، فاصله می گیریم؟ آیا آرام آرام فراموش می کنیم و فراموش می شویم؟ آیا حقیقت دارد که حتی قلب های عاشق، حافظه ای ضعیف دارند؟ که عشق، فرقی نمی کند در کدام سینه و برای که بتپد،همواره محکوم به مرگی دردناک و تدریجی است ؟ نیکی فیروزکوهی ❤️تجربه شما در اين مورد چيه؟ فراموش شديد؟ فراموش كرديد؟💙اگه دوست داشتيد كتابهاي منو داشته باشيد، لطفا دايركت پيام بديد 📚متن از مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح 🎬 @__houriii__
2 months ago
1:00
گاهی‌ همین کافه‌های شلوغ و پر سر و صدا آدم‌ها را در خودشان حبس می‌‌کنند. پشتِ یک میزِ گردِ کوچک نشسته ای، قهوت ‌ات سرد شده و از پشت یک کتاب که حتی یک سطرش را هم نخوانده ای، هی‌ به درِ کافه نگاه می‌‌کنی‌. به درِ کافه‌ای خیره شده‌ای که خودت بهتر از هر کسی‌ می‌‌دانی باز و بسته شدنِ مکرّرش تغییری در حالِ تو نمی‌‌دهد. می‌‌دانی کسی‌ که انتظارش را می‌‌کشی‌ از آن در وارد نخواهد شد. می‌‌دانی هیچکدام از آدم‌هایی‌ که با سلامی‌ کشیده و بلند بالا وارد کافه می‌‌شوند و خنده‌ای سرخوشانه به پهنای صورت دارند، به سوی تو نخواهند آمد. می‌‌دانی هیچکدام از آن آغوش‌‌هایی‌ که صمیمانه باز می‌‌شوند، برای تو باز نمیشوند. می‌‌دانی از پشتِ سرت، هیچ دستی‌ بر شانه ات فرود نخواهد آمد و هیچ صدای آشنایی با تعجب نمی‌پرسد " اینجا نشسته‌ای ؟ دنبالت می‌‌گشتم". در کافه‌ای محبوس می‌‌شوی که هیچکس دنبالِ تو نمیگردد. اساساً کسی‌ احساس نمیکند تو را گم کرده که حالا بخواهد پیدایت کند. به لحظه‌ای می‌‌رسی كه در میا‌‌ن دوران ممتد دیوار‌ها و آدم‌ها و هذیان‌های ملتهبِ ذهنی‌ مردد، ناگهان حتی جای خودت را در کنارِ خودت خالی‌ میبینی‌. احساس می‌‌کنی‌، سینه‌ای چنین افروخته، اگر خودت را خفه نکند، دنیایت را می‌‌سوزاند. درک می‌‌کنی‌ که اگر خودت را در آغوش نگیری و اگر روحت را نوازش نکنی‌ و اگر با دلِ معصومِ خودت راه نیایی، در کافه‌ای زنده به گور خواهی‌ شد که روزی درش را باز کرده بودی و عشق را در گوشه‌ای پشتِ یک میزِ گرد و کوچک یافته بودی. حاشیه ی کتابت می‌‌نویسی: کافه‌های متروک با قهوه‌های تلخ جای من نیست ... و می‌‌روی . . نیکی‌ فیروزکوهی . شده تا بحال طورى گمشده باشيد كه پيدا كردنتون كارى محال باشه؟ اسم كافه مورد علاقه و شهرتون رو بنويسد... 📗📗مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح
3 months ago
1:00
سه هفته پیش جعبه تزیینات کریسمس را از انبار بیرون کشیدم و با شوقی خاص، خانه را پر از چیزهای قرمز کردم. شمعدان های قرمز، رومیزی قرمز، آویزهای قرمز،چند تا پاپانوئل جورواجور که تنها وجه مشترکشان همان قرمز بودنشان بود، پشت پنجره ، روی میز آشپزخانه، نزدیک در ورودی، خلاصه هر جا که می شد ذوقی تازه کاشت و رنگی تازه بر زد، کوتاهی نکردم، هر چند که عمیقا می دانستم هیچکدام اینها ریشه در هیج جای فرهنگ و سنت من ندارند اما دلم یک تغییر می خواست، چیزی، هر چیزی که این در جا زدن در روزمرگی های کشنده را از من بگیرد و هیجان و سرزندگی را به خانه ام بیاورد. امروز جعبه را در آوردم و تزیینات را یکی یکی برگرداندم سر جای اولشان. می دانستم که هنوز جا دارد چند هفته ای دیگر با رنگ قرمز زندگی کرد، اما حوصله من سر رفته بود. هیجانم تمام شده بود. ذوقی نبود. انتظارم از این روزها، تبدیل شده بود به انتهای یک نوار قلب، یک خط ممتد و صاف، به همراه یک سوت کشدار، بیییییییب..... این اکسترا سیستولهای قلبی بسیار نگران کننده اند. نشسته ای آرام، زندگی خودت را می کنی، بعد ناگهان، به دلت هوای و شاید هم هوس یک اتفاق حال خوب کن می زند و ناگهان از هیچ کجای دنیا، یک اتفاق می افتد که حالت را بسی بسیار خوب می کند. اما خیلی زود دلت برای روزهای بی هیجان و یکنواخت، برای روتین های دست و پاگیرت، برای آنکه هر چیزی سر جای خودش باشد، برای آنکه بتوانی همه چیز را پیش بینی کنی و هر اتفاقی در زمان و مکان مناسب و از قبل تعیین شده خودش بیفتد، تنگ می شود. با کج خلقی و احتمالا بی تفاوتی می زنی زیر کاسه و کوزه دل خوشت!! چرا؟ چون تا خرخره در ترسها و نگرانی های خودت غرق شده ای. چون تنها چیزی که امنیت دوباره را به روزهایت بر می گرداند عادت هایت هستند.بد و خوب هم ندارند. بخشی از تو هستند و رویشان کنترل داری... همین! همیشه گفته ام آدم لحظه ها باشید،کیفتان را کوک کنید با هر چیزی و برای هر مدتی، دریا دل وقشنگ خيال باشيد، و گرچه همین امروز موقعی که آخرین آثار هیجانات سه هفته قبلم را از بین می بردم، فهمیدم ، آنهم در کمال تاسف و تعجب که دارم با و برای چارچوب هایم زندگی می کنم، اما به این نتیجه رسیدم که نباید چنین بیرحمانه تن به پذیرشی چنان تلخ از وجودِ خودم بدهم. باید از انبار مغزم جعبه های زیادی را بیرون بیاورم و پرشان کنم از ...از خیلی چیزها ... . نیکی فیروزکوهی بنظر شما هم ترسهاو عادتها باعث مى شوند نتونيم از زندگى لذت ببريم؟ فكر مى كنيد مورد قبول واقع نشدنمون بخاطر آنى كه هستيم مى تونه عامل وجود و بروز اين ترسها باشه؟
3 months ago
0:28
نوشته بودی، سلام رفیق قدیمی! فردا راه می افتیم و پس فردا آنجا هستیم. پس می بینمت. آنوقت همه آنچه را که می خواهم برایت آرزو کنم، که زیاد هم هست به خودت می گویم. همین! ما بین آنهمه پیام تبریک که بیشترشان شبیه بهم بود و کاملا مشخص بود منبعشان یکی ست و فقط دست بدست و سینه به سینه از تلفنی به تلفن دیگر و از کامپیوتری به کامپیوتر دیگر سفر کرده و کپی پیست شده، و اساسا عطر و بویی از نزدیکی و صمیمیت ندارند، پیام تو با همه سادگی، زیباترین و عمیق ترین محتوا را داشت و بیشترین تاثیر. حتی می توانستم آنهمه آرزوهای نانوشته ات را حس کنم و از اعماق قلبم همانها را برایت آرزو کنم. همانطور ندانسته و نخوانده .... حتی می توانستم خودم را در خانه ات بببینم پشت ان پنجره روی صندلی خودم که داریم چایی هل دار با مربای آلبالو می خوریم. حتی می توانستم خودمان را در آن رستوران قدیمی محله ببینم که تو باز هم غذای اشتباه سفارش می دهی، که از تکرار این اشتباه ریسه می رویم و تو بناچار به گوشه بشقاب من نوک می زنی.. یا می توانستم ببینم که در آشپزخانه خانه ما نشسته ای و من با حوصله ناخنهای پایت را لاک می زنم آنهم رنگ قرمز! پیامت را خواندم و فکر کردم دوستی همین است. به همین سادگی و به همین قشنگی! که در عصر ماشین و اس ام اس و اسنب چت، که هیچکس وقت نه برای خودش و نه دیگری دارد، یک پیام کوتاه بگیری که برای خود خودت نوشته شده و بدانی کسی صمیمانه و با تمام وجود دوست دارد وقتی باشد برای دیداری دوباره و گپی دوستانه. که یکنفر بنویسد رفیق قدیمی و واقعا منظورش همین باشد. رفیق بودن . رفیق داشتن آنهم از نوع قدیمی اش ارزشمندترین اتفاق این روزهاست . نيكى فيروزكوهي و اما شما رفقاي خوب من!تبريك فراوان براي كريسمس . خوش باشيد هر جا هستيد و هر مناسبتى رو كه مى شه جشن گرفت، جشن بگيريد و شادي كنيد.
3 months ago