نیکی فیروزکوهی Niki Firoozkoohi

Writer

Official Facebook of Niki Firoozkoohi

1:00
در جلسه امروزمان هیلده تعریف کرد که خیلی تصادفی و بدون داشتن هیچ عارضه قبلی، یک تومور به اندازه یک فندق، روی کلیه چپش سبز شده و قرار است چهار هفته دیگر عمل شود.هنوز هم زیاد مشخص نیست که آقای فندق به جاهای دیگری از بدن هیلده ریشه دوانده یا نه. من دوازده سال است با هیلده کار می کنم. دختر آرام و محجوبیست. از آنهایی که فقط سرشان به کار خودشان است. از آنهایی که آسته می آیند و آسته می روند. از آنهایی که در هیچ جلسه ای اظهار نظر نمی کنند و اگر خدا بخواهد و یکی دو جمله بگوید تا نیم ساعت بناگوشش قرمز است. از آنهایی که اگر قرار باشد دسته جمعی به چیزی اعتراض کنیم اصلا لازم نیست در جریان بگذاریمش چون همه می دانیم خودش را در سوراخی، اتاقی، توالتی قایم می کند تا مبادا در اعتراض شرکت کند. در عین حال هیلده کار خودش را به خوبی انجام می دهد. مراجعینش راضی هستند. اکثر مواقع ماشین نمی آورد چندین کیلومتر از خانه تا سر کار و از سر کار تا خانه را می دود. در مسابقات اسکی شرکت می کند. سالی یک مسافرت با دوچرخه می رود. ناهار یک برش نان و کمی ماست می خورد. لب به قهوه نمی زند. حتی یک بار یک ذره دود و دم به ریه هایش نفرستاده است. در تمام عمرش یک قرص خواب یا آرام بخش نخورده است، حتی وقتی خبر دادند پسرش سربازی افتاده لب مرز سیبری. پدرش هم که مرد دو روز نیامد روز سوم با یک بلوز صورتی بسیار ملیح آمد سر کار. می خواهم بگویم هیلده آدم ساده، سالم و متعادلی ست. مراقب جسم و جان و روح و روانش هست. سر لوحه زندگیش حذف هر چیز مضر یا هر فکر اضافی در زندگیست. بعد کسی مثل هیلده توموردار شده. کسی مثل هیلده با تمام مثبت بودنش دارد به آخر خط فکر می کند. کسی مثل هیلده که از هر لحظه زندگیش نهایت استفاده را برده و برای هیچ احدالناسی خودش را هزارپاره نکرده و احساساتش را در راستای «نه به هر چه رنج و درد و عذاب، حتی عشق»، پیش برده، کسی با این طرز فکر و خط مشی معتقد است که زندگی را تا حد زیادی هدر داده است و قدرش را ندانسته است. هیلده حتی قادر نیست سه نفر آدم را نام ببرد که بیش از حد لازم وقت و انرژی و یا محبت از او دیده باشند. بعد دارد حساب و کتاب می کند بال و پر چه کسانی را باید از زندگیش بچیند تا وقت بیشتری برای خودش و خانواده درجه اول بگذارد. آنوقت برای من دو راه بیشتر باقی نمی ماند. یا شروع کنم به خط زدن همه کسانی که ارزش رفاقت، ارزش لحظه های با من بودن را نمی دانند یا کلیه چپم را دودستی تقدیم هیلده کنم تا حداقل یکی از ما خوب و سالم زندگی کند. نیکی فیروزکوهی
15 hours ago
0:59
گاهی وقتها آدمها، آدم رو به جایی می رسونن که یک دفعه هیچی براش مثل گذشته نیست. نه خیابونای پُر درختِ قدیمی همون خیابونان ، نه بوی کاغذ کتابفروشی ها همون بو، نه طعم چای و نُقل هل، عصرای تابستون روی بهارخواب پر گل خونه مادربزرگ همون طعم، نه عطر خاک بارون خورده کوچه دم دمای صبح همون عطر، نه صدای کبوترای چاهی سر ظهر، سر دیوار همون صدا. آدم به یک مرحله ای می رسه که یک دفعه هیچ چیزی همون معنای همیشگی رو براش نداره، نه آفتاب نیمه جون پاییز، نه کوه رفتن دسته جمعی جمعه ها، نه نورِ ماه و نه وهمِ شب و نه جادوی جاده، نه حتی دوست و رفیق. داری تو هوای همون شهر نفس می کشی ولی انگار جسم و روح و روان و هر چی حس تو وجودت هست، هزاران فرسنگ از اون شهر و از اون حال و هوا فاصله گرفتن. نمی گم خوب نیست، عیبش اینجاست که واسه خودت هم غریبه می شی. دور و برت رو نگاه می کنی می بینی هیچی دیگه برات آشنا نیست، حتی خودت برای خودت. آدمها یک کاری می کنن که برای دوام آوردن، اول دلت سرد بشه، بعد از خودت کنده بشی،بعد از دوست و رفقات فاصله بگیری، بعد از شهرت فرار کنی، بعد فقط بری، هیچ جا نمونی، هیچی موندگارت نکنه، بری، بری، بری تا اون روزی که مثل خط صاف آخر نوار قلب، بی حس بشی، بی تفاوت بشی، بی خیال بشی. فراموش کنی، فراموش بشی، اصلا دود بشی بری هوا. همه اینا واسه اینکه دوام بیاریم، واسه اینکه از غصه دق بالا نیاریم، واسه اینکه از درد بی کسی نمیریم ... قبول داری؟ چیه زندگی واقعا؟ نیکی فیروزکوهی 🎤استاد شجریان 🎬@amour_disparu
5 days ago
0:30
دلم را سخت و به تکرار شکسته ای. با این حال نشستم و با قلبی رنجیده و روحی آزرده برای آرامشت دعا کردم. امروز به این نتیجه رسیدم که سختی‌های زندگی‌ را به فالِ نیک‌ بگیرم. که درد‌هایم را گرامی‌ بشمارم، به خصوص آنهایی که تو بر روحِ شکننده و روانِ بی‌ پروایم به جای گذاشتی‌ . که اشتباهاتم را، حتا تلخ ترینشان را دوست داشته باشم و عواقب‌شان را با جان و دل بپذیرم. عشق ورزیدن به عاقبتی اندوه‌بار و گزنده ... میفهمی؟ به نقطه ی والایی از رهایی رسیده‌ام که تنهایی حتا از نوع بغض آلودش دیگر عذاب آور نیست. فهمیدم برای رسیدن به خود، باید از خودم و از آنچه بر قلب و روحم سایه افکنده عبور کنم. فهمیدم باید از تو عبور کنم. فهمیدم باید ببخشم. باید تو را ببخشم، نه‌ به خاطر آنچه بودی، به خاطر آنچه که کردی و باید خودم را ببخشم نه‌ به خاطر آنچه کردم، بلکه به خاطر آنچنانی که با تو بودم. دستهایم را بالا بردم و از اعماق قلبم آنچنان صادقانه برایت دعا کردم که اگر خدا تنها شاهدمان نبود، شاید خودش را برای افرینشِ فاجعه‌ای به نامِ من تا ابدیّت سرزنش می‌‌کرد. برایت آرامش آرزو کردم، چراکه گذر از تو، گذر از آن شب‌های جهنمی، گذر از لحظه‌های شک و تردید و دودلی، گذر از رابطه‌ای بی‌ هویت، گذر از سکوت، مرا به آرامش و به زندگی‌ دوباره رساند. . . در سینه‌ام صدای باران پیچیده است ... میفهمی؟ . . نیکی‌ فیروزکوهی پ.ن. اگر در سينه تون صداي بارون پيچيده يعنى وقتشه كه به آرامش برسيد. کسی هست تو زندگی تون که باید ببخشید؟ کسی هست که باید شما رو ببخشه ؟
26 days ago
1:00
آدمها را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه دوستتان دارند و آنهايي كه دوست داشتن را وانمود مى كنند. و آنهايي كه شما را دوست دارند را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه صادقند و آنهايي كه دروغ گو هستند. دروغ گوها را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه به همه دروغ مى گويند ( كه قطعا بيمارند) و آنهايي كه تنها به شما دروغ مى گويند. صادقان را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه ارزش گذارى را ياد گرفته اند و آنهايي كه از ارزشها چيز زيادي نمى دانند. و آنهايي را كه ارزش گذارى بلدند را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه شما در ده اولويت اولشان هستيد يا نيستيد. حالا اگر كسي هست كه صادقانه شما را دوست دارد، انقدر براي شما احترام قائل است كه از دروغ پرهيز كند. ارزش حضور و رفاقت شما را مى داند و شما را جزو اولويت هاي خودش قرار مى دهد، صادقانه دوستش داشته باشيد و براي حفظ او تلاش كنيد. و بقيه را به خصوص دروغ گويان مزمن را به سرعت از زندگى خود دور كنيد. زندگى با ارزش تر از اينهاست كه وقتمان با ارتباطات بيمار كه به هيچ جا هم نمى رسند تلف شود . نيكى فیروزکوهی 💜اطرافیان شما بیشتر تو کدوم دسته هستند؟ دسته بندی شما چطوره ؟ 💜کتاب های من هنوز هم با تخفیف ارسال می شن، اگه دوست داشتید دایرکت پیام بدید لطفا
28 days ago
0:35
پدربزرگش ماهیگیر بوده. تا نود و پنج سالگی هر روز می رفته دریا و با چند ماهی ریز و درشت بر می گشته خانه. می گفت مادربزرگ همیشه برگشت پدر بزرگ به خانه را نیم ساعت قبل آمدنش پیش بینی می کرد. مادربزرگ معتقد بود عطر دریا را می شود از دور تشخیص داد. می گفت خانه ما از دریا دور نبود. غروبها تا دم صبح می شد صدای دریا را شنید. گفتم پدر بزرگ من می رفت ده با یک ماشین پر از هندوانه شیرین و آبدار بر می گشت. گفتم مادربزرگ جلو می دوید و دستور می داد هندوانه ها را چطور و کجا بچینند که خراب نشوند. گفتم یک گوشه بهارخواب مادربزرگ همیشه یک سفره پهن بود پر از تخم هندوانه و خربزه، برای شبهای طولانی زمستان. گفتم خانه ما نزدیک دریا نبود. نمی شد صدای دریا را شنید اما من می توانستم از راه دور زمزمه آب روان رودخانه هیرمند را بشنوم و می دانستم غروب ها لنج سواری در نیزارهای هامون چه اندازه آرامش بخش و در عین حال مسحور کننده است. گفتم هنوز صدای بازی و خنده بچه های شاد و نیمه عریان و صدای نی لبک مرد زابلی در گوشم هست. هنوز طعم خوش ماهی کبابی جنوب را به خاطر دارم. هنوز هم مثل کودکی هایم،هر دریاچه ای برایم حکم دریا دارد. گفتم من دریا را می فهمم. من می دانم که بین من و عزیزانم دریا دریا فاصله است و می دانم تنها دریاست که ما را بهم ربط می دهد. گفتم از هواپیما می شود رصد کرد چند دریا برای رسیدن به کسی که دوستش داری مانده. از پنجره همان هواپیما می توانی حساب کنی چند دریا از خاک سرزمینت دور می شوی. گفتم می شود با دریا حرف زد. موجها همانطور که خبرها را از خشکی به عمق می برند، همانطور هم می توانند حرف های نگفته و نشنیده را از دل دریا به ساحل تو بیاورند. گفتم یک روز خوب، جوری دل به دریا می زنم که دیگر برگشتی نباشد ... بروم ... بروم ... بروم ... تا ...... . نیکی فیروزکوهی 🎤قطارخالی، حیدو
1 month ago
0:58
تجربه نشان داده که آدهای مهم زندگی مان، آدمهایی که فکر می کنیم همانقدر برایشان اهمیت داریم که آنها برای ما، آدمهایی که گرچه انتظاری از آنها نداریم ولی خودشان ما را بارها و بارها مطمئن می کنند که به خاطر ما، آب دستشان باشد زمین می گذارند و پشت کوه قاف هم باشیم پیدایمان می کنند و تا آخر خط و تا هر جا و تا ته هر کاری با ما هستند .... همان آدمها موقعش که می شود، نیستند. .... آدمهایی که شاید از اولش هم نبوده اند ... که احتمالا آنها چیزی نیستند جز تصوری تلخ و اشتباه از فعل بودن .... باید یاد بگیریم و بپذیریم کسی که در ناخوشی ها کنار ما نیست ولی در ناخوشی هایش انتظار دارد کنارش باشیم، در واقع نه تنها آدم مهم زندگی ما نیست، بلکه هیچ کسی نیست .... متاسفانه!!!! نیکی فیروزکوهی امیدوارم برای آدم‌های مهم زندگی تون مهم باشید این فیلم واقعا تکان دهنده است، اگه قلبتون شکسته یا روحتون درد می کشه، نگاهش نکنید😔 متن و فیلم رو می تونید از تو کانال کپی کنید.
1 month ago
0:13
من نمی دانم تعریف شما از غرور چیست و در چه مواقعی آن را به کار می برید و نمی دانم اصولا داشتن غرور در یک رابطه چقدر سالم یا ناسالم است، حد و مرز بین خوب و بدش را هم نمی دانم ولی به یک چیز به شدت معتقدم و آن اینکه به کسی که دوست داریم دوستمان داشته باشد، باید دوست داشتنمان را نشان بدهیم. اگر دوست داریم، دوستت دارم را از زبان کسی بشنویم باید خودمان قادر باشیم بگوییم دوستت داریم. اگر دلمان بخواهد بدانیم کسی دلش برای ما تنگ می شود یا نه باید بتوانیم از دلتنگی های خودمان بگوییم. اگر می خواهیم کسی ما را همدم، یار و دلگرمی خود بداند باید یاد بگیریم حرفهایمان را همانجور که هست، بی هیچ سانسوری بزنیم و حرفهایش را بی هیچ قضاوتی بشنویم. یاد بگیریم بفهمیم و درک کنیم حتی اگر با او موافق نیستیم. خلاصه اینکه خودمان باشیم، خودتان باشید ... مبادا با بی توجهی های کوچک دلهامان سرد شود ..... مبادا یک روز ببینیم همدیگر را از دست داده ایم نیکی فیروزکوهی تجربه شما چیه ؟ جسارت دوستت دارم گفتن رو دارید؟ داشتید ؟ جسارتش رو داشتند؟
2 months ago
0:59
به خانه خاله اشرف زنگ میزنم و کسی‌ گوشی را بر نمی‌‌دارد. نه به خاطرِ تبریکِ روزِ معلم، آن هم اینوقتِ روز، گرچه خاطراتِ بد و خوبِ زیادی از کلاسِ چهارم دبستان و سخت گیری‌های او دارم، گرچه برای تکرارِ حتا یکی‌ از خاطرات جان می‌‌دهم، گرچه کارت‌های آفرین با امضا خودش را روی چشم‌هایم میگذارم تا فراموش نکنم در جا زدن بسیار غم انگیز تر است از دیر رسیدن و سخت رسیدن... زنگ زدم برای تبریکِ روزِ مادر! آنهم با تاخیر! نه برای اینکه روزِ مادر را فراموش کرده باشم، و نه به جهتِ کمی‌ وقت که محال است آدم برای عزایزانش وقت نداشته باشد، و نه برای اینکه او را کمتر از مادرم دوست داشته باشم، همه می‌‌دانند بعد از مادرم، هیچکس به اندازه او عطرِ و عشقِ مادرم را نداشت. برای اینکه دستم نمی‌‌رود. برای اینکه می‌‌ترسم. از صدای خسته‌اش می‌‌ترسم، از اینکه مثل همیشه تکیه کلام‌هایی‌ را استفاده کند که مادرم بکار میبرد. از اینکه آهی عمیق بکشد و من به خاطر بیاورم چقدر دلِ هر دوی ما برای رفته‌هایمان تنگ است. از آن بغضِ غریبی که هر بار می‌‌پرسد " خودت چطوری؟" صدایش را تهِ گلویش می‌‌لرزاند می‌‌ترسم. از اینکه آن فرزندِ قوی نباشم و هنگامِ گفتن " خیلی‌ خوبم" بغضی غریب صدایم را تهِ گلویم بلرزاند. از اینکه قادر نباشم به کمال از معلمی بگویم که مادر بود و از مادری که معلم بود ... می‌‌ترسم ... از اینکه ناگهان دستش را بگذارد روی قفسه سینه‌اش و بگوید ... " قلبم!!! ...." نیکی‌ فیروزکوهی 💟روز معلم گرامی باد.
2 months ago
0:30
آدمها را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه دوستتان دارند و آنهايي كه دوست داشتن را وانمود مى كنند. و آنهايي كه شما را دوست دارند را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه صادقند و آنهايي كه دروغ گو هستند. دروغ گوها را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه به همه دروغ مى گويند ( كه قطعا بيمارند) و آنهايي كه تنها به شما دروغ مى گويند. صادقان را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه ارزش گذارى را ياد گرفته اند و آنهايي كه از ارزشها چيز زيادي نمى دانند. و آنهايي را كه ارزش گذارى بلدند را به دو دسته تقسيم كنيد. آنهايي كه شما در ده اولويت اولشان هستيد يا نيستيد. حالا اگر كسي هست كه صادقانه شما را دوست دارد، انقدر براي شما احترام قائل است كه از دروغ پرهيز كند. ارزش حضور و رفاقت شما را مى داند و شما را جزو اولويت هاي خودش قرار مى دهد، صادقانه دوستش داشته باشيد و براي حفظ او تلاش كنيد. و بقيه را به خصوص دروغ گويان مزمن را به سرعت از زندگى خود دور كنيد. زندگى با ارزش تر از اينهاست كه وقتمان با ارتباطات بيمار كه به هيچ جا هم نمى رسند تلف شود نيكى فيروزكوهي دسته بندی شما چطوره؟ آیا عزیزانی داشتید که مجبور شدید تو دسته ای قرارشون بدید که هرگز فکرش رو هم نمی کردید؟ فیلم از سروه عزیزم
2 months ago
1:00
دنیا با همه عظمتش، حقیر تر از آن‌ چیزی ‌ست که به نظر می‌رسد. آدمها مثل بندبازانِ یک سیرکِ بزرگ، دارند روی بند‌های زندگی‌ راه می‌‌روند و هر کس با مهارتِ خاصِ خود، تعادلش را روی بند‌ها حفظ می‌‌کند. هر لحظه ممکن است بندی بلرزد و پایی‌ بلغزد. هر لحظه ممکن است بند بازی، بازی خودش را ببازد. بیا از آن دسته بندبازانِ پر شوری باشیم که زندگی‌ را به هیجان می‌‌آورند. بیا آن بالا، پابپای هم چنان برقصیم که حفره‌های سیاهِ زیر پایمان را فراموش کنیم. و چه فرق می‌‌کند نقشِ هر کدامِ ما در این نمایش چیست؟ بیا شانه به شانه هم، نمایشِ خودمان را بازی کنیم، بیا هر بار که طنابِ زیر پایمان می‌‌لرزد، دست همدیگر را بگیریم و روی طنابِ محکم تری فرود بیاییم و باز برقصیم و باز کودکانه بخندیم. بیا پیش از آنکه آخرین چرخ‌ها را در هوا بزنیم، درست زمانی‌ که تماشاچیان نفس‌ها را در سینه حبس کرده اند، همان وقت که نور افکن‌ها با صدای وهم آورِ طبل‌ها یکی‌ یکی‌ خاموش می‌‌شوند، قبل از آخرین تپش‌های قلب هامان، زندگی‌ را و عشق را و پیمانِ باهم بودن را با شکوهِ تمام تجربه کنیم. بیا قدر لحظه‌ها را آنچنان بدانیم که صدای تشویق و کفِ زدن ها، حتا قبل از پایانِ برنامه، گوش هامان را پر کند. بیا جوری با هم باشیم که اگر فردا زلزله‌ای آمد و یکی‌ از ما در خواب بود، آنکه بیدار است، به جای هردو، همانقدر مهربان، زندگی‌ کند... نیکی‌ فیروزکوهی 📚مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح 🎬سروه
2 months ago